من یک زنم ودر این هیچ شکی نیست.تمام قوانین این دنیای لعنتی این را می گویند که من از جنس ماده ام نه از جنس نر.اما یک چیزی این وسط درست نیست.چون من معتقدم که من حد وسط نرینگی ومادگی ام. مغز من گاهی زنانه فکر می کند گاهی مردانه.مغز من 70 درصدش مرد است وسی درصدش زن.
من ترنسکژوال نیستم اما امکان دارد هومو سکژوال(همجنسگرا) یا بایسکژوال(دوجنسگرا) باشم.
خودم که فکر می کنم هوموسکژوال هستم چون همیشه دختران برایم خواستنی وزیبا جلوه می کنند.
اما همیشه باور اینکه من چه هستم برایم سخت بوده چون آدمهای هتروسکژوال(دگرجنسگرا)ی دوروبرم اذیتم می کرده اند.
آنها فکر می کنند کل آدمیان باید براساس قوانین آنها رفتار کنند اما من یکی که نمی توانم.
بریده ام از این زندگی سراسر تصنع.
گاهی جلو آینه رو به تصویر خودم هم به خودم دروغ می گویم
تو خیابان به خودم دروغ می گویم
تو محل کار
حتی امروز تو پارک داشتم قدم می زدم
یک دختر از روبه روم می اومد
توجه ام بهش جلب شد
اما سرم رو انداختم پایین
حتی الان هم به خودم دروغ می گویم
…………………..
اینجا تنها جایی است که به خودم راست می گویم.
تو یک فروشگاه بزرگ داشتم راه می رفتم.برای خرید نرفته بودم.از خرید متنفرم.رفته بودم دخترای خوشگلو دید بزنم.فروشگاه پر از فرشته بود آنهم از همه نوعش, به مدد انواع رنگها و کرمها وآرایش موها.خلاصه از بین این همه دختر یکدفعه نگاهم به یکی افتاد که قلبم همراهش واستاد.نتونستم بهش خیره نشم.عین آدمهایی که هیپنوتیزم می شن به دختره خیره شده بودم وتعقیبش می کردم تا که یکدفعه انگار که سنگینی نگاهمو حس کرده باشه برگشت و بهم نگاه کرد.من همون طور بهش خیره مونده بودم.
سرش رو انداخت پایین و رفت.رفتم کنار در خروجی فروشگاه نشستم.می خواستم وموقعی که می ره بیرون تعقیبش کنم.بعد از نیم ساعت کنار در خروجی دیدمش.از دیدن من شوکه شد.آروم رفتم کنارش.باهم از فروشگاه خارج شدیم.رفت به سمت ماشینش.در عقبو باز کردو پلاستیکای خریدو انداخت توش.درو بست ودوباره بهم نگاه کرد.
خیلی کیف می کردم .نه من از رو می رفتم نه اون.چند لحظه ای فقط به هم نگاه کردیم.هیچ حرفی نزدیم.
دختره اومد نزدیکم.جلو رو م ایستاد وگفت: من لز نیستم.برو
خنده ام گرفت.دختره سوار کمری اش شد و رفت.