ٍEternal peace

آرامش ابدی

دختر 8 ساله کنار تختش نشست دستاش رو توی هم قفل کرد چشمانش رو بست

“خدا صدامو می شنوی؟

———————————

خب عیبی نداره حتما تو هم مثل مادربزرگم کری.خب اما من حرفمو می زنم .من هیچ موقع از تو چیزی نخواستم ولی امشب ازت یک چیز می خوام.

دلم می خواد یک کاری بکنی که پدرم نفهمه من می خوام تو غذاش مرگ موش بریزم.

یک کاری کنی که مادرم اینقدر گریه نکنه

یک کاری کنی که صاحب خونه مون اینقدر پدرسگ نباشه

.فقط همین.”

دخترک چشمانش را باز کرد خنده ای کرد وبا جعبه ای در دست به طبقه پایین رفت.

به راهرو که رسید سمت راستش را نگاه کرد .

دید که پدرش مادرش را به زمین پرت کرد وبا شلاقش مشغول زدن شد.

“حالا فرار می کنی می ری خونه خواهرت.می دونی که نصف بیضه من هم ارزش نداری.اون وقت می خوای از من طلاق بگیری. بچه رو هم مثل خودت کردی.وحشی شده”

“من وحشی اش کردم یا تو …”

دخترک لبخندی زد وبه آشپزخانه رفت وبا احتیاط محتویات ظرف حاوی مرگ موش را به غذای پدرش مخلوط کرد.یکمی روی غذا ادویه پاشید.

گوش هایش را تیز کرد .سرو صدای دعوا خوابیده بود.

پدرش همیشه بعد از دعوا باید یک چیزی می خورد والان بهترین موقع بود.

دختر ظرف رو داخل سینی گذاشت و به سمت اتاق پذیرایی رفت.مادرش روی مبل نشسته بود وبه شومینه خیره شده بود.

جویی از خون سطح پارکت ها رو پوشانده بود و جسه پدرش همانند میوه فاسدی که له شده باشد ولو شده بود.

دختر سینی را روی میز گذاشت ولبخندی از رضایت زد.

زن آن شب تمام خون ها را تمیز کرد وجسد را هم با اسید از بین برد.

بعد از آن همه کار طاقت فرسا در حالیکه روی مبل لمیده بود نگاهش به سینی وظرف غذا افتاد احساس کرد خیلی گرسنه است.

دخترک با آرامش غرق خواب بود.


يك پاسخ برايش بگذاريد