
درست بعد از دیدن فیلم “آقای بروکس ” بود که این حس دست از سرم بر نمی داشت.حس کشتن دیگران.وقتی فیلم “پیرمردها سرزمین ندارند ” رو دیدم این حس در من قوی تر شد.البته من چند سالی بود که این حسو با خودم یدک می کشیدم .از اون زمانی که عشقم بازی های “مافیا”و “مکس پین” و”جی.تی.آ” بودند.از همون زمان دوست داشتم آدمها رو ناکار کنم.فرقی هم نداشت با چی.با اسلحه سرد وگرم ,با هر دو نوعش حال می کردم.اما یک چیز اشتباه بود اونم این بود که از خون نفرت داشتم.از رنگ قرمزش حالم بهم می خورد.برای اونم چاره ای پیدا کردم وتصمیم گرفتم که وقت کشتن عینک آفتابی بزنم تا خونو تیره ببینم.
تو فیلم “آقای بروکس” اون آدم هارو انتخاب می کرد. و بعد چند روز تعقیبشون می کرد وبعد می کشتشون.من هم می خواستم از همین شیوه وارد بشم اما بازهم یک جای کار ایراد داشت.
اول از همه اینکه من اسلحه گرم نداشتم وبرفرض مثال هم که می توانستم اسلحه سرد هم گیر بیاورم اما نمی توانستم چطوری از آن به نحو احسنت استفاده کنم.هر چند که تو تست تیر اندازی “جی.تی.آ” اول شده بودم اما اینجا ایران بود وخبری از آزادی در حمل اسلحه نبود.
این بود که فعلا کشتن آدم ها رو بی خیال شدم ولی گهگاهی شدید دلم می خواد یک دختر ظریف وزیبا رو تو یک جا تک وتنها گیرش بیارم وبکشمش.مثل کوه وکمر.خیلی لذت داره.الان که تصورش رو می کنم بدنم به رعشه می افتد.تصورکن دختری زیبا غرقه در خون سیاه رنگش در پس عینک دودی من …..
اما این توانایی کشتن وقاتل بودن رو هر کی هر کی نمی تونه داشته باشه.مثلا فرض کن تو یکی رو انتخاب می کنی.اون طرف بی خبر از اینکه توسط تو برای مرگ انتخاب شده هزار تا فکر کوچیک وبزرگ تو مغز پوشالی اش داره.آیا یک لحظه هم به مرگ فکر می کنه؟نه…حتی یک لحظه به عقب برنمی گرده حتی شک هم نمی کنه که الهه مرگ یعنی من و همکاران من دنبالشن وخب همینجای قضیه خیلی لذت بخشه.وقتی که تو اونو گیرش می ندازی و توی دستای تو ,وقتی به چشمای وحشت زده اش نگاه می کنی……آه خیلی خیلی سکر آوره.
This entry was posted on مارس 24, 2008 at 4:20 ب.ظ and is filed under killism . شما میتوانید دنبال کنید و پاسخ بدهید به ورودیهای فیدبک RSS 2.0
You can leave a response, or trackback from your own site.