تو یک فروشگاه بزرگ داشتم راه می رفتم.برای خرید نرفته بودم.از خرید متنفرم.رفته بودم دخترای خوشگلو دید بزنم.فروشگاه پر از فرشته بود آنهم از همه نوعش, به مدد انواع رنگها و کرمها وآرایش موها.خلاصه از بین این همه دختر یکدفعه نگاهم به یکی افتاد که قلبم همراهش واستاد.نتونستم بهش خیره نشم.عین آدمهایی که هیپنوتیزم می شن به دختره خیره شده بودم وتعقیبش می کردم تا که یکدفعه انگار که سنگینی نگاهمو حس کرده باشه برگشت و بهم نگاه کرد.من همون طور بهش خیره مونده بودم.
سرش رو انداخت پایین و رفت.رفتم کنار در خروجی فروشگاه نشستم.می خواستم وموقعی که می ره بیرون تعقیبش کنم.بعد از نیم ساعت کنار در خروجی دیدمش.از دیدن من شوکه شد.آروم رفتم کنارش.باهم از فروشگاه خارج شدیم.رفت به سمت ماشینش.در عقبو باز کردو پلاستیکای خریدو انداخت توش.درو بست ودوباره بهم نگاه کرد.
خیلی کیف می کردم .نه من از رو می رفتم نه اون.چند لحظه ای فقط به هم نگاه کردیم.هیچ حرفی نزدیم.
دختره اومد نزدیکم.جلو رو م ایستاد وگفت: من لز نیستم.برو
خنده ام گرفت.دختره سوار کمری اش شد و رفت.
This entry was posted on مارس 24, 2008 at 4:28 ب.ظ and is filed under my life . شما میتوانید دنبال کنید و پاسخ بدهید به ورودیهای فیدبک RSS 2.0
You can leave a response, or trackback from your own site.
مارس 24, 2008 روی 7:52 ب.ظ
من هم لینکت کردم. مطالبت هم به نظرم جالب بود. میبینم که اولای کاری و دو تا پست تا حالا زدی. امیدوارم در این راه موفق باشی.