آرشیو برای مارس, 2008

Eastern promises

Posted in movie criticism on مارس 27, 2008 by سهره زرد

eastern promises فیلم وعده های شرقی در رابطه با وعده های بی محتوایی است که همه شرقی ها بدون فکر به دنبال آن می روند همان یوتوپیاهایی(مدینه فاضله) که دنبالشیم و فکر می کنیم که در یک مکان دیگر یا کشور دیگر برای ما به ودیعه گذاشته شده است در صورتی که باید توجه داشته باشیم که
“No pain no gain”چند جمله برگزیده فیلم :

confession**من پدر ومادر ندارم پدرم یک کونی بود ومادرم یک جنده اونها هیچ معنایی برای من ندارند .من 15 سال پیش وقتی که رفتم زندان مردم .روزهای زیادی تو زندان تنها بودم.خیلی تنها…**

a girl**اسم من کاتالیناست.من در روسیه به دنیا آمدم.پدرم کارگر معدن بود که مرد ودر روسیه دفن شد.مادرم هم در خاک روسیه دفن شد.همه اقوام من در تنگدستی مردند.وقتی مادرم مرد, 14 سالم بود.قرار شد با مردی که وعده می داد در انگلستان آینده بهتری خواهم داشت راهی انگلیس شوم.او می گفت در لندن به خواننده ها پول خوبی می دهند.این بود که سعی کردم انگلیسی یاد بگیرم وهرروز تمرین آواز می کردم.
بعد با آن مرد به لندن رفتم و خودم را توی یک فاحشه خانه یافتم.اونها بهم تجاوز می کردند وبهم قرص می دادند که حامله نشوم اما یکبار قرصها را کمی دیرتر دادند.خودم هم فهمیدم که موجودی درونم جان گرفته.اما باید دنبال راهی می گشتم که به زندگی ام پایان دهم تا آینده این بچه را هم مثل خودم تباه نکنم.
من به لندن آمدم تا زندگی بهتری داشته باشم اما…**

bad boy**کریکل منو کتک می زد.تمام بدنم خونی شده بود.کتکم می زد و می خواست بهم تجاوز کنه اما نمی تونست.بعد مردی که او بهش می گفت پدر اومد جلو روش ایستاد وگفت:احمق تا یک زن رو نشکنی نمی تونی رامش کنی.**

**برای شما مافیایی ها یک چیز مقدسه اونم خانواده است.**

**– تو اون دفترچه در مورد پسرم چی نوشته؟
– نوشته که پسرت همجنسبازه.
– اینم هم از تنها پسرم…می دونی, تو این شهر لعنتی برف نمی باره.حتی هوا گرم هم نمی شه.فقط سرما ورطوبت تا مغز استخوانت نفوذ می کنه وکپک می زنی.کاش روسیه می موندیم.لندن شهر جنده ها وهمجنسبازهاست.شاید چون اینجا بزرگ شده این طوری شده.
– چرا برنمی گردی وطن؟
– KGBدنبالمه
– تازگی ها بهش می گن
. FSB
– حالا هر کوفتی که هست.اینقدر کثافتن که حتی اسمش رو هم عوض کردن.**

fuck**– خب حالا کدوم یکی از این دخترها رو می خوای بکنی؟
– اون یکی
هه هه هه…………..
– هی دختر تو اهل کجایی؟
– اوکراین
– بیا این پولا رو بگیر ویکم بیشتر زنده بمون.به زودی از اینجا آزاد می شی.**

gangs** — هی عظیم به اون پسر احمقت گفتی که باید بگه مارو اینجا ندیده؟
– اون هیچی نمی دونه.اون خیلی وقته که توسط فرشته ها لمس شده.**

**

bloodshedپدر(آرایشگر): بیا پسر. بیا این تیغو بگیر.
پسر: نه
مشتری : ولش کن عظیم این پسرت یکم خل به نظر می رسه خودت اصلاحم کن.
پدر (آرایشگر):بیا بگیرش.لعنتی.بگیرش وکار این روس رو تموم کن.
پسر:باشه
مشتری: نه
خخخخخخخخخخخخ
(خون فواره می زند.)**

نرینگی- مادگی من

Posted in my life on مارس 25, 2008 by سهره زرد

من یک زنم ودر این هیچ شکی نیست.تمام قوانین این دنیای لعنتی این را می گویند که من از جنس ماده ام نه از جنس نر.اما یک چیزی این وسط درست نیست.چون من معتقدم که من حد وسط نرینگی ومادگی ام.مغز مغز من گاهی زنانه فکر می کند گاهی مردانه.مغز من 70 درصدش مرد است وسی درصدش زن.
من ترنسکژوال نیستم اما امکان دارد هومو سکژوال(همجنسگرا) یا بایسکژوال(دوجنسگرا) باشم.
خودم که فکر می کنم هوموسکژوال هستم چون همیشه دختران برایم خواستنی وزیبا جلوه می کنند.
اما همیشه باور اینکه من چه هستم برایم سخت بوده چون آدمهای هتروسکژوال(دگرجنسگرا)ی دوروبرم اذیتم می کرده اند.
آنها فکر می کنند کل آدمیان باید براساس قوانین آنها رفتار کنند اما من یکی که نمی توانم.
بریده ام از این زندگی سراسر تصنع.
گاهی جلو آینه رو به تصویر خودم هم به خودم دروغ می گویم
تو خیابان به خودم دروغ می گویم
تو محل کار
حتی امروز تو پارک داشتم قدم می زدم
یک دختر از روبه روم می اومد
توجه ام بهش جلب شد
اما سرم رو انداختم پایین
حتی الان هم به خودم دروغ می گویم
…………………..
اینجا تنها جایی است که به خودم راست می گویم.

Beautiful girl

Posted in my life on مارس 24, 2008 by سهره زرد

تو یک فروشگاه بزرگ داشتم راه می رفتم.برای خرید نرفته بودم.از خرید متنفرم.رفته بودم دخترای خوشگلو دید بزنم.فروشگاه پر از فرشته بود آنهم از همه نوعش, به مدد انواع رنگها و کرمها وآرایش موها.خلاصه از بین این همه دختر یکدفعه نگاهم به یکی افتاد که قلبم همراهش واستاد.نتونستم بهش خیره نشم.عین آدمهایی که هیپنوتیزم می شن به دختره خیره شده بودم وتعقیبش می کردم تا که یکدفعه انگار که سنگینی نگاهمو حس کرده باشه برگشت و بهم نگاه کرد.من همون طور بهش خیره مونده بودم.
سرش رو انداخت پایین و رفت.رفتم کنار در خروجی فروشگاه نشستم.می خواستم وموقعی که می ره بیرون تعقیبش کنم.بعد از نیم ساعت کنار در خروجی دیدمش.از دیدن من شوکه شد.آروم رفتم کنارش.باهم از فروشگاه خارج شدیم.رفت به سمت ماشینش.در عقبو باز کردو پلاستیکای خریدو انداخت توش.درو بست ودوباره بهم نگاه کرد.
خیلی کیف می کردم .نه من از رو می رفتم نه اون.چند لحظه ای فقط به هم نگاه کردیم.هیچ حرفی نزدیم.
دختره اومد نزدیکم.جلو رو م ایستاد وگفت: من لز نیستم.بروgirl
خنده ام گرفت.دختره سوار کمری اش شد و رفت.

My first killism thoughts

Posted in killism on مارس 24, 2008 by سهره زرد

killism

درست بعد از دیدن فیلم “آقای بروکس ” بود که این حس دست از سرم بر نمی داشت.حس کشتن دیگران.وقتی فیلم “پیرمردها سرزمین ندارند ” رو دیدم این حس در من قوی تر شد.البته من چند سالی بود که این حسو با خودم یدک می کشیدم .از اون زمانی که عشقم بازی های “مافیا”و “مکس پین” و”جی.تی.آ” بودند.از همون زمان دوست داشتم آدمها رو ناکار کنم.فرقی هم نداشت با چی.با اسلحه سرد وگرم ,با هر دو نوعش حال می کردم.اما یک چیز اشتباه بود اونم این بود که از خون نفرت داشتم.از رنگ قرمزش حالم بهم می خورد.برای اونم چاره ای پیدا کردم وتصمیم گرفتم که وقت کشتن عینک آفتابی بزنم تا خونو تیره ببینم.

تو فیلم “آقای بروکس” اون آدم هارو انتخاب می کرد. و بعد چند روز تعقیبشون می کرد وبعد می کشتشون.من هم می خواستم از همین شیوه وارد بشم اما بازهم یک جای کار ایراد داشت.

اول از همه اینکه من اسلحه گرم نداشتم وبرفرض مثال هم که می توانستم اسلحه سرد هم گیر بیاورم اما نمی توانستم چطوری از آن به نحو احسنت استفاده کنم.هر چند که تو تست تیر اندازی “جی.تی.آ” اول شده بودم اما اینجا ایران بود وخبری از آزادی در حمل اسلحه نبود.

این بود که فعلا کشتن آدم ها رو بی خیال شدم ولی گهگاهی شدید دلم می خواد یک دختر ظریف وزیبا رو تو یک جا تک وتنها گیرش بیارم وبکشمش.مثل کوه وکمر.خیلی لذت داره.الان که تصورش رو می کنم بدنم به رعشه می افتد.تصورکن دختری زیبا غرقه در خون سیاه رنگش در پس عینک دودی من …..

اما این توانایی کشتن وقاتل بودن رو هر کی هر کی نمی تونه داشته باشه.مثلا فرض کن تو یکی رو انتخاب می کنی.اون طرف بی خبر از اینکه توسط تو برای مرگ انتخاب شده هزار تا فکر کوچیک وبزرگ تو مغز پوشالی اش داره.آیا یک لحظه هم به مرگ فکر می کنه؟نه…حتی یک لحظه به عقب برنمی گرده حتی شک هم نمی کنه که الهه مرگ یعنی من و همکاران من دنبالشن وخب همینجای قضیه خیلی لذت بخشه.وقتی که تو اونو گیرش می ندازی و توی دستای تو ,وقتی به چشمای وحشت زده اش نگاه می کنی……آه خیلی خیلی سکر آوره.